حكيم زجاجى

1285

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه مسعود مىآورد تاختن * نخواهد به گردون سرافراختن برون رفت از طوس مانند گيو * به گردش فراوان سواران نيو بيامد به نزد برادر چو شير * چو آگاه شد شهريار دلير هم اندر زمان پيلبان را بكشت * بدانست كاقبال او شد درشت ز طوس آن شه كامران بازگشت * وز آن كار گيتى پرآواز گشت بشد تا بيابان مرو و سرخس * يكى دشت بد جمله پرخار و خس حصارى است آنجاى ديد . . . . . . * بدان‌جاى مسعود شد شادمان بياراست لشكر سرفراز شاه * چپ و راست ، قلب و جناح سپاه ز هجرت شده چارصد سال بود * بر اين بيست و نه سال بايد فزود نبد در بيابان يكى قطره آب * چمن . . . بد گشته يكسر خراب چو سلجوقيان آب برداشتند * ز حال بيابان خبر داشتند نبد آب با لشكر شهريار * چو پيوسته شد ناگهان گيرودار چو سلجوقيان آب برداشتند * همه چاره‌ها را بينباشتند چو مسعود شه رزم را ساز كرد * زمين گشت يكسر پر از خاك و گرد چو شد آتش رزم و پيكار تيز * پديد آمد اندر جهان رستخيز نبد بخت با شاه مسعود يار * بگرديد اقبال از آن شهريار سپاهش هرآن كس كه بد تشنه شد * بدان جنگيان موى چون رشته شد نشست از بر پيل و بركرد پشت * يكى گرزهء گاوپيكر به مشت سوارى ز تركان رسيد اندر اوى * فرود آمد از پيل آن نامجوى نشست از بر اسب چون پيل مست * چنان گرزهء گاوپيكر به مشت بزد گرزه مسعود بر ترك ترك * شد از زخم شه خرد [ آن ] ترك ترك چنان زد كه از زير شد اسب خرد * چو ديدند از او آن سپه دستبرد نيارست كس رفت دنبال شاه * بماندند بر جايگاه آن سپاه غلامى در آن دم به مسعود گفت * كه اى شاه بادانش و عقل جفت كسى را كه در زخم [ او ] اين بود * ز دشمن گريزد نه آيين بود